بعضی وقت ها واقعا شک می کنم...الان شک م یه جورایی روبه اطمینانه...نمی دونم واسه چی منو می خواد ... می خوام اراده کنم بذارمش کنار...ده بار تاحالا تصمیم گرفتم نشده... اصن اراده ندارم دیگه...
مامان اینا هفته ی دیگه می رن و من می مونم و خدا...
من هیچ انگیزه ای واسه زندگی ندارم جز عشق به مامان و بابا...