همه ی سعی م رو می کنم... نرگس بهم گفت الان که اینجوری داغون شدی پس فردا تو زندگی می خوای چی کار کنی... فکر خودت نیستی..واسه چی غش می کنی...
نمی دونه همه ع ش ق م رو ازدست دادم اونم با یه دلهره ی بزرگ ...
نمی دونه همون شبای دلهره چقدر نگران عمل داداشی بودم..
نمی دونه چقدر الان نگران داداشیم و اون خواب لعنتی همش جلوی چشمامه...
نمی دونه خونه ی ساک ت و دلتنگی مامان اینا همه ی اینا رو تشدید می کنه...
نمی دونه دلم لک زده واسه یه خواب راحت بدون کابوس و از جا پریدن..
نمی دونه تنها گوش واسه مامانم منم و با هر تلفن بهشون داغون می شم !!!نمی فهمه...و کاش هیچ وقت نفهمه.
من که می خندم! من که تو این چند وقت با تنهاییم سعی کردم مزاحم هیچ کس نشم...من که با هیچ کس این مزخرفات رو نگفتم...خب آدم چقدر بریزه تو خودش ؟ چقدر بغضشو نگه داره که سر کلاس یه هو چشماش پره اشک بشه...
دوباره آخر ترم شد..انقدر پروجه و امتحان دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم..وضع این ترمم خرابه...
فکر کردی کم می یارم؟ خدایی هست ...گرمم می کنه.