شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

یک ماشین

مامانش بدون نفس کشیدن ازم انتقاد کرد...همه شنیدن...نمی دونم قصدش چی بود..اما هرچی بود موفق شد اعتماد به نفسم رو کاملا بیاره پایین...دوستم امروز به نگ زده بود و پرسیده بود چیزی از مامانم نگفت بهت؟؟ خودشون هم فهمیدن...چقدر خوردم کرد...اما هیچی نگفتم و خندیدم...حتی غریبه ها برام دلسوزی می کردن...بیخیال اخلاقش همینه...مادر و دختر عین هم!‌ 

  

تازگیا خیلی چیزا رو اینجا ننوشتم...نمی دونم چقدر جا دارم...نه با کسی حرف می زنم نه دلم می خواد با کسی حرف بزنم ... از خودم و بد بختیام با هیشکی نمی خوام بگم. 

 

این روزها روزای عاقلی ه ... از احساس که  هیچ خیری ندیدم...دلم می خواد تا آخر عمر سنگ بمونم و مثل یک ماشین زندگی کنم تا بمیرم.

نظرات 1 + ارسال نظر
نرگس دوشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 11:38 ق.ظ

متنفرم از ادمی که بخواد با هر وسیله ای اعتماد به نفش دیگران رو کم کنه... میدوین فاطمه جان... یادت باشه که ادمهای این چنینی همه ضعفشون رو میریزن تو این مسیر... با خوار کردن دیگران خب میرن بالاتر... مگه نه؟؟؟؟ نذار تاثیر روت بذاره...خوبه که میگی ااخلاقش اینجوریه...این نهایت از بالا نگاه کردنه... من چند تا پست اخیر رو خوندم... نمیدونم چرا خدا برای بعضی ها اینهمه سختی میخواد...نمیدونم دوستشون داره... یا میخواد قویتر بشه...نمیدونم...فقط میدونم شرایط سختی داری ... قدیما معتقد بودم خدا بنا به توان هرکسی سختی بهش میده...الان هم اگه اینو نگم اما مثل تو میتونم بگم : و خدایی هست ...همین نزدیکی ها....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد