من با این هم می جنگم. مثل قبل..مثل گذشته...خدایا قدرت جنگیدن می خوام.
سعی می کنم خوب باشم...همه فکر می کنن اوضاع رو به راهه
بعضی وقت ها واقعا شک می کنم...الان شک م یه جورایی روبه اطمینانه...نمی دونم واسه چی منو می خواد ... می خوام اراده کنم بذارمش کنار...ده بار تاحالا تصمیم گرفتم نشده... اصن اراده ندارم دیگه...
مامان اینا هفته ی دیگه می رن و من می مونم و خدا...
من هیچ انگیزه ای واسه زندگی ندارم جز عشق به مامان و بابا...