شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

آرامشم

چقدر دیشب آرامش گرفتم...زیاد از ناراحتیام نمی گم اما آرومم می کنه...می دونه چقدر دوسش دارم و این دوست داشتن مقدسه...دوست دارم هرچه زودتر یکیو پیدا کنه و خوشبخت بشه... 

 

دیروز با همه ی نگرانی ها روز خوبی بود...امیدوارم امروز هم خوب باشه..می خوایم بریم بیرون اما من زیاد از شهر بازی و اینا خوشم نمی یاد..دارن به زور می برنم..می ترسم خب!!! 

 

قلبا خوشحالم..اتفاقای خوبی می خواد  بیفته...جریان ۵ شنبه شب هم یادم رفت:دی  یعنی همینه دیگه زندگیه...آدما رو می سپرم به خدا و بیخیال می شم... 

شکستم

این حال نباید زیاد طول بکشه...می دونی چی گفت؟‌گفت من نمی تونم بیشتر از این اذیتت کنم... 

دومین کسی که تو زندگیم نمی تونم ببخشمش... اما فهمیدم چقدر صبورم...چقدر افتاده شدم...چقدر زخم خوردم...

 

نمی خوام نگران کسی باشم...دیشب اشتباه کردم حالشو پرسیدم...معدش خونریزی کرده و منم خواب بدی براش دیدم...می ترسم این خواب و این مریضی منو بهش وابسته کنه...حالا امروز قراره همه بریم بیرون...دوست دارم فقط خودشو نگی باشن...حوصله بقیه رو ندارم... می ترسم ازم ناراحت شده باشه...یکم از قصه زندگیم و شباهتش به گذشته م رو فهمید و با اینکه بهش گفتم واسم خاطره نیست..باز هم دلخور شد..بهش گفتم از اون آدم هیچ چیز تو دل من نیست جز بی تفاوتی...کاش باور کنه.

 

راستی واسه دو هفته تعطیل شدیم..بابا اینا گفتن می خوان چند روزی برن ایران..منم گفتم خودشون برن من حوصله ی هیچ کسو ندارم..هیچ علاقه ای هم به ایران رفتن ندارم...برم که چی؟ خواستگار پیدا شه؟ که فامیلا راه به راه پشت سرم حرفای چرت بزنن؟ که دوستام رو ببینم که از یادشون رفتم؟  فعلا دلم هیچ جا رو نمی خواد...همین جا پشت کامپیوترم می شینم و هیچ کاری انجام نمی دم...شایدم رفتم خرید..خرید همیشه حالمو خوب می کنه...شایدم رفتم ورزش..دلم یه هو استخر خواست..خیلی بهم ریختم... 

 

خالیم

دنبال کسی می گردم تا خوب سرش داد بزنم...نه چون پرم..چون خالیم.

من گم شده

بحث بالا گرفته بود و یکی کی از ک لاب و بارایی که رفته بودن تعریف می کردن...از جمع هفت نفریمون سه نفر مدام از تجربه هاشون می گفتن و تنها کاری که می تونستیم بکنین گوش دادن بود...نمی دونم چه پدر کشتگی باهام داره..به محض اینکه گفت بچه ها شماها چرا ساکتین بهم گفت شما از مبانی اسلام برام بگو...نمی دونم این لبخند و خنده ی الکی چیه که حتی وقتی ناراحت می شم می یاد رو لبام...دلم می خواست با همون لبخند جوابشو می دادم پس گفتم: من الانم برات بشینم تا شب از اسلام  بگم تو مگه چیزی می فهمی؟ مثکه خیلی تند رفته بودم...مانی گفت تو چقدر ظاهر بینی...اینی که می بینی خیلی معتقده..هیچ کدوم از دوستای من حرفی نزدن و از مسخره شدنم لذت می بردن!‌  باز هم با خنده گفتم من حرفی نزدم اصلا من مگه به کسی کاری دارم که شماها کار دارین به من...حس می کردم به یکباره با اون طرز حرف زدنش تحقیرم کرد...مانی پرسید مگه چی ازت دیده اینجوری سوال می کنه....تو دلم موند..چند باره دیگه به شکلای مختلف سوالشو مطرح کرد و بیشتر و بیشتر تحقیرم کرد... 

فقط وقتی داشتم می رفتم بهش گفتم امروز خیلی بیشتر از کپنت حرف زدی... 

------ 

دیروز بدترین امتحان عمرم رو دادم...نمی دونم چرا اینجوری شد...فقط کاش یه جوری پاسش کنم که مجبور نشم این درسو ریپیت کنم..کلی برنامه ریزی کردم واسه ترم بعد... نمی دونم این روزا هیچ درک درستی از زندگی ندارم..فقط زندگی می کنم..حرفا و کارایی که انجام می دم از رو عادته...نمی دونم من کجا گم شده و داره زندگی می کنه.

!

بدترین امتحان عمرم.

یک روز نه چندان غم آلود اما پر از غم

یادم می یاد درست از وقتی ۱۵ ۱۶ سالم بود وب لا گ می نوشتم... اون موقع ها بیشتر سعی داشتم آشنا بشم با این و اون و تعداد دوستام رو روز به روز بیشتر کنم و نوشتن بهانه بود...یه موقع هایی یادمه بابام هم نوشته هامو می خوند و کلی مسخرم می کردم..خب خانواده ما خیلی به این نوشتن و اینا اهمیت نمی دن..بابام فکر می کنه من فقط باید درس بخونم...حالا که فکر می کنم می بینم من به این نوشتن احتیاج دارم..هر چند نا مرتب..هرچند در هم و برهم...نوشتن توی دفتر و ورق رو دوست دارم اما موندگارتره و خیلی ها به خودشون اجازه می دن بخونن..اینجا رو هیچ کس خبر نداره ازش...یه بار سجاد می گفت بیا با بچه ها به قرار گذاشتیم بریم همو ببینیم...اولش خیلی استقبال کردم اما بیشتر که فکر کردم دیدم نه!‌من اگه این آدمای مجازی برام حقیقی بشن دیگه اینجا انقدر راحت نیستم...اما خدا می دونه چقدر دوست دارم هرکی که این گوشه لینکشو دارم رو ببینم...نمی دونم شاید این دفعه که اومدم ایران نظرم عوض شد نمی دونم...   

دیروز پر از غم بودم...اما هنوز می خندیدم...فقط از کمتر حرف زدنم استادم تعجب کرده بود..می گفت چرا امروز من صدای تورو نمی شنوم..علاقه ی جالبی بهم داره..همیشه استادا دوستم داشتن اما این یکی کاملا نشون می ده و سر کلاس چند دیقه ای از هوش و دقتم می گه...شب که رسیدم نیلو گیر سه پیچ داد که ببرمشون بیرون..خیلی خسته و بی حوصله بودم..دلم می خواست الکی توی رختخوابم بمونم و سردردم بهتر شه...هنوز واسه این شیطونیا خیلی بچه ست..می ترسم با دیوونه بازی و بچه بازیاش خودشو خراب کنه...دوست پسر خوبی داره...پسر خیلی شیطونیه اما معلومه خانواده ی خوبی داره و اصیله...خلاصه که بعد از یک ساعت اصرار کردن بالاخره دلم به رحم اومد و گفتم باشه آماده شو که بریم..تو راه هم می گفت چرا کم حرف می زنی..هر چند براش جریان اذیت کردن مجی رو گفتم و خندییدم بازم می گفت معلومه حالم خوب نیست..شاید از رانندگی کردنم می گفت که مدام دستم روی بوق بود و گاوی می رفتم.... رفتیم کنار مال جدید یه جای دنج که هیچ کس هم نبود...وقتی با روژی رفتم دستشویی یه دختر آمرکایی با مامانش وارد دستشویی شدن و منو نگاه می کردن و راجع بهمون حرف می زدن...می گفت از قیافت خوشم اومده کجایی هستی ..وقتی بهش گفتم ایرانیم کلی هیجان زده شد..گفت دوست پسرم ایرانیه و من اگه بخوام برم ایران باید روسریمو کامل سرم کنم؟..گفتم نه همین جوری هم می تونی بندازی سرت و بعد شالمو جوری بستم که بهش نشون بدم چه جوری..می گفت پس تو چرا حجاب داری..گفتم من به خاطر دینم حجاب دارم..گفت پس اینجا من می تونم لباس باز بپوشم؟.. فکر کنم تازه رسیده بود یا خیلی خنگ بود..می گفت از کجا یاد گرفتی اینگ حرف بزنی و اینجا رو بیشتر دوست داری یا ایران رو...بی اختیار گفتم اینجا رو...اما خیلی پشیمون شدم...باید دروغ می گفتم.

 

این هفته ی قبل از تعطیلات کلی درس دارم...سه تا میدترم دارم و هیچ کدومش رو آماده نیستم......نسبت به این یکی حس عجیبی دارم...اسمش رو دوست دارم...

زودم بود

درست وقتی که فکرشو نمی کنی دلت می یفته یه جایی که نباید...مردم انقدر بهش فکر نکردم..انقدر تلقین کردم که دوسش ندارم...دل من خالی از احساس بود...اما دنبال هیچ حس تازه ای نبود... 

 

کلافه ام و دلتنگ... 

زودم بود خدا.