امروز دومین امتحان فاینال آزمایشگاه رو دادم..با این وضع درس خوندن و هوش و هواسی که دارم عالی بود هر دوش..از فردا می رم دانشگاه که واسه فاینالای اصلی که اولیش شنبه ست درس بخونم...اصلا وقت ندارم...فقط موندم چه جوری صالح رو تحمل کنم و وسط درس که حرف زیادی می زنه ساکت باشم و چیزی بش نگم...فکر کنم فردا تمام وقت رو باید باهاش بگذرونم اما خوبیش اینه که خیلی می خونه و می شه ازش استفاده های مفید کرد!
نگی زنگ زد و از طرز حرف زدنش حسابی نگران شدم..باهاش حرف زده بود... گفت من نمی دونم چرا انقدر زود؟ گفتم به خدا منم نمی دونم..کاش کمی احساس مونده بود برام...گفت فکر کنم خیلی عاشقته...داشت گریه م در می یومد...اما قبلش یکم گریه هامو کرده بودم...بهش گفتم من فقط دلم با مسافرمه و بس... با این همه بدی که بت کرده؟... دست خودم نیست. تو بگو من احمقم.
وقتی بهم گقت باهاش دعوا کردم...داد زدم...گفتم تو قول دادی هیچ وقت عاشقم نشی...قول دادی... همتون دروغ می گین...
حالم خوب نیست...
دوست دارم این دو هفته تموم شه فقط!
بعضی وقت ها ازخودم می پرسم اون همه احساس سال پیش کجا رفته؟ الان داشتم آرشیوم رو می خوندم..هیچ حس دوست داشتنی نسبت به اون آدم ندارم...حتی متنفر هم نیستم...شدم یه آدم بی تفاوت که خاطره های خوبش برام عادیه اما خاطره های بد هنوز اذیتم می کنه...
آدم جالب و با مزه ایه..اسمش دالی ه و به نظر خیلی هم مهربون می یاد...براش از دلتنگیم نسبت به مسافرم گفتم...خیلی خودم رو نگه داشتم نزنم زیر گریه...گفت که داشته باهات بازی می کرده...نمی خوام باور کنم...شاید راست می گه اما نمی خوام هیچ فکر بدی راجع بهش کنم...هنوز دوستش دارم بی دلیل... حس می کنم یه روزی می یاد...
این روزا همش بیرون بودم...یه روزش که با نگ و خواهرش رفتیم کافی شاپ و سر قلیون کلی خندیدم...نگ همینجور سرفه می کرد و ما می خندیدیم...روز بعدش هم با هانی و نیلو رفتم بیرون...یکم حرصم دادن هی می گفتن بریم یه جا دیگه! هر جا می رفتیم می خواستن برن یه جا دیگه...تازه تجربه ی اولین کارواش رفتنم هم بود و کلی با مزه بود! قسمت جی بی آر از همه بیشتر خندیدیم وقتی دیوونه شدیم و هی می خندیدم...روز بعد هم با بچه ها رفتیم باز کافی شاپ..خیلی خوب بود..عین داداش کوچیکه همینجور نگ رو اذیت می کرد:دی...اما بعد از ظهرش نگ بهم گفت سروی ازش خواسته نرم باهاشون...همش فکر می کنم چرا؟ انقد حالم رو گرفت که دلم هیچ جا رو نمی خواست...
امروز هم....
از چشام بدم اومد.
باید درس خوندن رو شروع کنم..چیزی نمونده ترم تموم بشه.
نمی دونم چرا حسودیم شد...نمی دونم چرا..نمی دونم ..خب حتما پولشو داشته واسش بخره...اصن لوس شدم !الکی ناراحت می شم..جلو همه فامیلیم رو صدا کرد و بهم برخورد..مثه بچه ها...حالا خوبه انقدر دوسم داره که بعدش از دلم در می یاره...شایدم چون می دونم براش مهمم ناراحت می شم....شاید چون این روزا واسه هیشکی مهم نیستم! شاید چون دلم برا مسافرم یه ذره شده و نمی دونم الان برگشته اینجا یا نه.. نگی می گه؟ عاشقش بودی وگرنه اینجوری بهم نمی ریختی ...لج می کنم می گم نخیر!نبودم نیستم..فقط دوستش دارم...با یک نگاه دوستش داشتم!دارم..
با سروی اینا رفتیم سینما..فیلم ما دا گا ۲نمی دونم چی چی ...خیلی خنده دار بود و مسخره..دوسش داشتم! برگشتنه هم با اینکه ازش ناراحت بودم وقتی اومد کنار ماشینم و گفت خانوم شماره بدم خدمتتون خندم گرفته بود اما زود رومو کردم اونور !اونم گازشو داد و رفت...دیشب می گفت پس چرا شمارمو نگرفتی..گفتم تو ام که گازشو دادی رفتی..گفت آخه ناز کردی منم بت بگم که شانس یه بار دم در خونتو می زنه...
صبح حوصله ی هیشکی رو نداشتم ..دیشب حسابی بهم فهمونده بود که مزاحمش نشم...منم هیچ قصدی جز آروم کردنش نداشتم...باید برای درست کردن سفره عقد با هانی اینا می رفتم خونه ی دوست مامان...یه عالمه کار بود که باید تو این چند روز تموم بشه...بیشتر خریدای بیرون رو به ما دادن و تا بعد از ظهر هزار بار رفتیم و اومدیم...بعدش هم که شا با ش های سفره رو درست کردیم و حسابی خسته کننده بود..مخصوصا اینکه اعصاب درست حسابی هم نداشتم...ظهر بهم مسیج داد و ازم پرسید که باهاش قهرم یا نه و دلیلش رو خواست...حتما خودش می دونست یه جوری رفتار کرده که دلم بگیره...اما از دلم در اورد و قرار شد هروقت رسیدم خونه بهش بگم...نیلو خیلی اصرار کرد که باهاشون برم بیرون اما حوصله شون رو نداشتم..شوخی های بیجا می کنن و هیچ علاقه ای به بیرون رفتن ندارم باهاشون و بهانه های الکی آوردم..یه بار هم اومد مبایلم رو برداره..با ناراحتی و جدی گفتم که مبایل یه چیز شخصی ه درست نیست همین جوری بر داری...بعدشم با ناراحتی گفت مشکوک می زنی...
شب که اومدم خونه بعد از کلی ماجرا که حال ندارم بنویسم زنگ زدم تینا که بریم لب دریا...می ترسیدم شب تنها برم...با پای برهنه رفتیم و رو شنای سرد نشستیم...خیلی خوب بود...خیلی آرامش می داد..کلی حرف داشتیم بزنیم..با اینکه ۶ سال ازم کوچیک تره اما می فهمه ...درک می کنه...بعدش هم رفتیم شام و یه عر به اصرار داشت که شمارش رو بگیرم در حالیکه نه فار س ی می دونست نه انگ لی س ی...می گفت فار س ی می دونم اما بدجور خالی می بست...دوست داشتم انگ ل یس ی می فهمید یکم حالشو می گرفتم..خیلی حرصمو در اورد..نمی ذاشت سوار ماشین بشم و یکم هم بگی نگی ترسیده بودم...بدم می یاد ازشون!