فکر کن از بی حوصلگی تو آی دی های قدیمت گشت می زنی...یک آیدی با اسم امیر چراقش چشمک می زند و تو هم قلقلک داده می شوی که پی ام بدهی و آ اس ال بپرسی..اونطور که معرفی می کند از مناطق بالا شهر تهران ست و پسری با کمالات و درس خوانده. فکر می کنی چه خوب! سنش هم که به من می خورد حالا می خواهد دروغ بگوید یا نه! اگر بچه مدرسه ای بودم فردایش بچه ها را جمع می کردم و کلی پز می دادم که من با باکلاس ها چت می کنم ...بسوزد!یک عادت بدی که از بچگی یقمان را چسبیده این ست که دروغ نمی گویم و دروغگو ها را زود می شناسم. همینطور که سوال می کرد و از بی اف های فراوان ما سوال می کرد
گفت: گفتی اسمت فاطمه ست دیگه؟ گفتم آره تو هم علی؟ گفت: ببین اذیت نکن تو آشنایی:)) از کجا فهمیدی؟ گفتم اوا آیدیت که امیره ...
خلاصه اینکه ما بسی در کار حسمان که بعضی وقتها ناجور مچ می گیرد مانده ایم...
--------------------------
من عصبانیم...من نمی دانم از چه عصبانیم...یکی بیاید که من از دستش عصبانی شوم...
با داداش کوچیکه قهرم...امشب که تو رستوران دیدمش رومو کردم اونور...کاش حالش کلی گرفته باشه چون من هدفم واقعا همین بود:دی مامان میگه اخلاقت خیلی بده خیلی بد! این داداشته...آره این اخلاق بد رو دارم که واسه یکی که دوسش داشته باشم از جونم تا می تونم مایه می ذارم..داداشم باشه که خیلی بیشتر! اما وقتی ببینم نامردی می کنه داداشم که باشه خیلی بیشتر کینه ای و گند می شم! بیخود نیست هیشکی منو دوس نداره:پی
پ.ن: بابا سفارش کرده بود تیپ نرنیا. هنوز از شربتی که توی گلوم گیر کرد سرفه می کنم..
من مسافرت می خوام:((
از اونجایی که وقتی من قاط می زنم کلی ترسناک می شم و حتی با یه لبخند هم پاچه می گیرم بابا منو برد گردش!!! زن داداشم می خواست بره فرودگاه استقبال خانواده ش که سه روز رفته بودن کیش (نخند دهه!) و من بابا رو همراهی کردم یعنی بابا منو برد گردش که یکم از اون حالت گازگیری در بیام. اینم بگم که ما عروسمون رو خیلی دوست داریم خیلی.
من موندم چرا می گن فیلم روز سوم گریه داره؟ من که از اول تا آخرش خندیدم..فقط اونجایی که رسول مرد ناراحت شدم یخده...شیرین هم چون عشق حامد بهداد بود واسه اون ناراحت شد و گفت درسته که نقشش بد بود اما حیف بود:)) منم دلم واسه دوست پسرش سوخت که چه هووی ایکپیری گیرش اومده:دی
خیلی نگران یه ماه و نیم دیگم که ترم شروع می شه و من هنوز نتونستم برنامه نویسی بردارم...فکر کنم روز آخر که برگردم باید برم آویزون استادش بشم که به زورم شده منو راه بده سر کلاسش..خدا رو شکر استادش جوونه و بعلهههههه :دی یادم بندازین حسابی تیپ بزنم و اون عطر خوشبوام رو بزنم:دی ای خداااا یکم به من استعداد پاچه خواری بده..فقط بلدم خودمو بگیرم همین! به قول یکی از پسرا که می گفت آدم از همین گند اخلاقیت خوشش می یاد..حالا آخه نمی شه که واسه استاد بد اخلاقی کرد..منم تو این قضیه لبخند و ناز و عشوه و دلبری صفرم صفر! کسی نیست به من یاد بده؟؟؟:((
قابل توجه دوستان!
من بالاخره از خونه رفتم بیرون...به مدت ۳ ۴ ساعت..با شیرین و الناز رفتیم روز سوم رو دیدیم و سوپر استار یه شامی زدیم به معده و اومدیم خونه...با اینکه خیلی کم بود اما کلی روحیه گرفتم..دلم خیلی واسشون تنگ شده بود خیلییییییی...
واسه پایینی کامنت بذارید.
دیشب داشتم نوشته هایی که بعد از رفتنش نوشتم رو می خوندم...تا تونستم گریه کردم..نمی دونم چرا انقدر غمگین نوشته بودم..از این نوشته هایی که اشک آدمو در می یاره:دی...
بیخیال!
من همچنان تو خونه به سر می برم..اما دو بار هم رفتم دکتر...اینا رو نمی گم که دل کسی واسم بسوزه هاااا. این که دبی کلی تنهاییم کاملا تابلوه و ما یه عالمه سعی می کنیم درس بخونیم...دلمون خوشه به این دو ماه و نیم که می یایم ایران و می ریم مسافرت..می ریم می گردیم...می ریم مهمونی...می ریم دماوند دسته جمعی و...حالا وضعیت ما چیه؟؟؟ آقا داداش افتاده پاش شکسته و هیچ جا نمی تونه بیاد!!!!..بابا هم مسافرته! منم که یه هو می زنه حالم گند می زنه به همه چی...خب نتیجه اینکه: تابستان در خانه در ایران با کلی امید و آرزو کلی داره خوش می گذره.
اینا که ناشکری نیست هست؟؟؟:دی
دیروز روز خنده داری بود...کلی آدم اومد دیدن داداشم...یه هو همه با هم می یان...دقیقا ۴ تا از دوستام هم زنگ زدن که چی؟؟؟؟؟ بیا با هم بریم بیرووون...منم از یه طرف دیدیم مامان قشنگم دست تنهاست و خودمم حس بیرون رفتن ندارم و هر کسیو یه جور پیچوندم...حالا امروز نه کسی می یاد اینجا ننه دوستی هست که باهاش بریم بیرون...می دونم اینا بهانه ست..من که مثه آدمای کاملا دپسرده (ادغام افسرده و دپرس:دی) حوصله هیچی ندارم...
واقعا حرفی ندارم...
این معده لعنتی منم امون نمی ده! کافیه یکم عصبی بشم اونوقت تا چند وقت پدرمو در میاره.. رانیتین هم که انگار نه انگار!نخورم سنگین تره مثکه...امشب یه هو فشارم افتاد و ولو شدم تقصیر خودمه! دکتر گفت که باید سرم بزنم گفتم نمی خوام درد داره:دی...دلم واسه مامان می سوزه...من که از این ور یه هو حالم بد می شه...بابام هم که نیست..داداشم هم که بهانه گیری های خودشو داره...
دکتر گفت مسموم شدم..اما من می دونم از چیه..من هر وقت اعصابم بهم می ریزه می زنه به دستگاه گوارش...استرس این چند وقت هم کم نبوده...مشکل روحی روانیه :دی خدایا چرا من به یه مو بندم؟؟؟ پیلیز منو قوی کن!
وای خدایا من مسافرت می خوام..من دیوونه شدمممم!!!
دیدی حرفی نداشتم؟؟ همش غر بود..به قول پویا همش ناشکری...
باشه خدا شکرت!!!!!!