هر چند وقت یه با این حس می یاد سراغم...یه چیزی شبیه این که هیچی واسم مهم نیست..حسه بی اهمیتی...و خب این عکس العمل یه جور عصبانیت درونیه!!!
عصری رفتم بیمارستان و یکم با داداشم سرو کله زدیم...فقط می خواستم شادش کنم و یکم بهش برسم..چند تا جوکم بهش گفتم و کلی خندید و کلی بادش زدم بس که اتاقشون گرمه و این بیمارستان کوفتی یه کولر درست حسابی نداره اینم تبش بالاست همش گر می گیره..همش منتظر زنش بود که بیاد...می گفت دلم واسش تنگیده پس کجاست...آخ آخ چقدر این داداش من زن ذلیله:دی
هم اتاقی داداشم یه آقای پیره که دکترای حقوق داره و می گه کل دنیا رو گشته و خدایی خیلی حالیشه..منم که مرده ی آقا پیرام:ذی نمی دونم چرا اونا هم از من خوششون می یاد:دی بهم می گفت چقدر شما با شخصیتی از قیافت کاملا معلومه درس خونی..و لبخند هایی که تحویل هم می دادیم حالا خوبه بابام نبودا:دی
عصری هم اومدم خونه و هیچ کس نبود...حسابی دلم بیرون می خواست..به هر کی فکرشو می کردم زنگزدم و آخر هم جور نشد...زدم لیلا آخر ...گفتم من دارم د می کنم تو خونه تورور خدا بیا اینجا یا بیا بریم بیرون...خلاصه رفتیم بیرون و دوستشم اومد...اصلا خوش نگذشت...اصلا!!! این دوستش همیشه ادا در می یاره و روز ما رو خراب می کنه...
خدا رو شکر عمل امروز هم به خیر گذشت..اما گفتن باید ۴ روزی بمونه بیمارستان...منم که اون روحیه ی همیشگی رو باز یافتم:دی ۴ ساعتی طول کشید تا آوردنش اتاقش...وقتی هم اومد خواب و بیدار بود و گرمش بود..منم تنها کاری که می کردم این بود که بادش بزنم...دلم واسش غش می رفت..اگه بدونه من انقدر دوسش دارما...
همراهای هم اتاقیش هم حسابی هممون رو آنالیز کردن و تا تونستن تعریف کردن...حداقل این دفعه می دونیم کی چشممون زده:دی
همه می گن منم می گم زندگی سخته...
نمی خوام بنویسم چی داره می گذره...نمی خوام خاطره ش بمونه...نمی خوام....
بابا مثه همیشه شوخی می کنه و می خنده و سر به سرمون می ذاره..می گه پیش داداشتم می یای برو چند تا جوک یاد بگیر یکم سرحال بیاد...بابا خیلی خوب تو خودش می ریزه...اما هر کاری می کنم مامان چیزی نمی خوره..از همه بیشتر نگران مامانم...نه می خوابه نه می خوره...یه سره هم از گوشه چشماش اشک می یاد...
دوستم می گفت حالا چرا همه تون انقدر حالتون بده..خب شکستگیه دیگه..عمل می کنه خوب می شه ایشالله...نمی تونستم بهش بگم چرا ما اینطوری می کنیم...فقط گفتم انقدر روش حساسیم که نمی تونیم ببینیم بگه آخ...
حالم بهتره...یعنی از تو شوک دارم در می یام...حالا می تونم دعا کنم و از خدا کمک بخوام...انگار که با خدام آشتی کردم...
فکر کنم خیلی ضعیفم..انقدر که تا چهره آرومشو رو تخت بیمارستان که از اثر مرفینا خواب خواب بود بغضم داشت می ترکید و هر کاری می کردم نمی تونستم لبخند بزنم که مثلا واسه مامان روحیه باشه...بابا جاشو با مامان عوض کرد که بیاد خونه یکم بخوابه...الهی بمیرم هیچ کدوم از دیشب آروم و قرار ندارن...منم همون چن دیقه رو ظاقت آوردم و خواستم که با بابا بیام خونه...اگه چشاشو باز می کرد و ناله می کرد می مردم...می دونم خیلی ضعیف شدم خیلییی...امشب روضه خالمه..لیلا زنگ زد گفت دوست داشتی با ما بیا بریم...نمی دونم می تونم برم یا نه...حوصله جواب پس دادن به هیچ کسو ندارم کسایی که هیچی نمی دونن و دلسوزی های الکی می کنن.. کسایی که نمی دونن چقدر مظلومه و دیروز یه آه نکشید با همه درد شکستگی...کسایی که نمی دونن ۴ ۵ ساله چی کشیده و به خاطر نمی دونم شاید یه بی احتیاطی باید اینجور بشه و دوباره یه عمل دیگه...کاش این بلا سر من می یومد...کاش...
خوش به حال زنش...خیلی تو داره...خیلی قویه...همه مارو اون آروم می کنه..می گم شاید چون چند سال اخیر اون پیش ما نبوده تا یه آه داداشم واسش بدترین خاطره ها باشه...شاید چون مثه ما اعصابش به یه مو بند نیست...عمه اینا هم مثه ما طاقت ندارن...با م دیشب حرف می زدم اما انگار هواسش نبود و از اینور به اونور که واسه داداشم یه کاری بکنه...نوری مامانمو بغل کرده بود و اشک می ریخت و به من می گفت تو گریه نکن تورو خدا...بش گفتم نمی تونم تو که بابامو ندیدی...بابام لباش سفیده سفید شده بود همونجا نشست رو زمین گفت آب...هر چی صداش می کردم جواب نمی داد..می گفتم بابا ترو خدا پاشو...بابا...
هنوز تو شوکم...تو شوکه داداشم بابام مامانم...
فردا عمل داره...بیهوشی واسش ضرر داره...خدایا به خیر بگذرون...
خدایا ...
چرا؟؟؟؟؟؟؟ چرا اون؟؟؟؟ خدایا به علی بسش بود..دیگه چقدر؟؟؟ مامان بابای من مگه چقدر طاقت دارن...خوب بود بابام داشت پس می یفتاد؟؟آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوبه مامانم فقط داره نفس می شه؟؟؟؟؟
خوبه ؟؟؟؟
شد ما یه هفته راحت باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی خواااایم دنیاتو نمی خواااایم تو مگه خدا نیستی؟؟؟؟؟
می گن بگیم شکرت که مغزش داغون نشده..که موقع افتادن از اون ارتفاع فقط لگنش شکسته! اما خدا این فقط نداره..اینا حرفای دل خشکنکه...خدایا اگه اونا هم طاقت داشته باشن من ندارررررررررررم خدایا داداشمه نمی تونم دیگه...اصن تو می شنوی من چی می گم؟؟؟؟؟؟
من واقعا نمی فهمم خالم واسه چی عرفان رو می زنه..درسته که خیلی شیطونه و الان کلی از دستش حرصیم...آخه بچه چغله ۳ ساله یه هو می یاد نشگون می گیره( فکر کنم خالم یادش داده؛:دی)...اما خوبیش اینه که هر چی می چلونمش هیچی نمی گه. واااای آدم ۵ دیقه می بینش تخلیه انرژزی می شه انقدر که بچه با صفاییه هیچی نمی گه هر چی ب و س ب و سیش می کنیم...البته بعید نیست حرص این چلوندنا رو با نشگون خاالی می کنه اما عب نداره می ارزه
یه پسر خاله دیگه دارم اسمش محمد مهدیه و کلاس سوم دبستانه. خالم هم خیلی مومنه و میگه دیگه تو مهمونی های زنونه نمی یارمش و خیلی می فهمه...منم همیشه با خالم بحثم می شد که یعنی چی بابا بچه کوچیکه گناه داره می ذاریش خونه خودت می یای مهمونی...امروز رفته بودیم روضه خونه یکی از فامیلا و خالم مهدی رو آورده بود...داشتن نوشابه می دادن که خالم گفت بهتره نخوریم چاق می شیم که مهدی به من گفت: اما تو می تونی نوشابه بخوری خیلی لاغری..:))گفتم خاله خوب می کنی نمی یاریشا.. گفت آره آخه یه چیزای می من می ترسم بیارمش...یه بار هم یادمه ۴ ۵ سالش که بود به بابام می گفت وای شما چه چشمای خوشگلی دارین:)) یه بار هم به زنداییم گفته بود: خوشم می یاد همه چیت سته آبیه...بچه به این دقیقی به عمرم ندیدم...عمرا نمی تونیم گولش بزنیم...خدا چه چیزایی خلق می کنه ها
پسر یه خاله دیگم(کلا زیاد پسر خاله دارم:دی) دانشجوی امیر کبیره و واسم سوال کرده و گفتن می تونیم انتقالی بگیره به دانشگاهشون..البته تا چند روز دیگه واسه تصمیم گیری فرصت دارم..در صورتی که خودم خیلی هم مایل نیستم برگردم و مامانم اصرار داره به اینجا موندن و بابا مخالفه...دلم نمی یاد رو حرف مامان حرف بزنم..اما داداش کوچیکه فعلا کارش گیره اونجا...و من به بابا گفتم که اگه یه ترم دی هم بخونم دیگه نمی تونم انتقالی بگیرم چون خیلی واحدا رو قبول نمی کنن و خب آدم حیفش می یاد...بیخیالش شم نه؟