شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

خدایی هست

همه ی سعی م رو می کنم... نرگس بهم گفت الان که اینجوری داغون شدی پس فردا تو زندگی می خوای چی کار کنی... فکر خودت نیستی..واسه چی غش می کنی... 

نمی دونه همه ع  ش ق م رو ازدست دادم اونم با یه دلهره ی بزرگ ... 

نمی دونه همون شبای دلهره چقدر نگران عمل داداشی بودم.. 

نمی دونه چقدر الان نگران داداشیم و اون خواب لعنتی همش جلوی چشمامه... 

نمی دونه خونه ی ساک ت و دلتنگی مامان اینا همه ی اینا رو تشدید می کنه...  

نمی دونه دلم لک زده واسه یه خواب راحت بدون کابوس و از جا پریدن..

نمی دونه تنها گوش واسه مامانم منم و با هر تلفن بهشون داغون می شم !!!‌نمی فهمه...و کاش هیچ وقت نفهمه. 

 

من که می خندم! من که تو این چند وقت با تنهاییم سعی کردم مزاحم هیچ کس نشم...من که  با هیچ کس این مزخرفات رو نگفتم...خب آدم چقدر بریزه تو خودش ؟ چقدر بغضشو نگه داره که سر کلاس یه هو چشماش پره اشک بشه... 

 

دوباره آخر ترم شد..انقدر پروجه و امتحان دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم..وضع این ترمم خرابه...  

 

فکر کردی کم می یارم؟ خدایی هست ...گرمم می کنه.

دیگه انقدر بهم ریختم که حرفی برای گفتن ندارم. 

 

می جنگم

من با این هم می جنگم. مثل قبل..مثل گذشته...خدایا قدرت جنگیدن می خوام. 

.

سعی می کنم خوب باشم...همه فکر می کنن اوضاع رو به راهه

نه این تنسیو

بعضی وقت ها واقعا شک می کنم...الان شک م یه جورایی روبه اطمینانه...نمی دونم واسه چی منو می خواد ... می خوام اراده کنم بذارمش کنار...ده بار تاحالا تصمیم گرفتم نشده... اصن اراده ندارم دیگه... 

مامان اینا هفته ی دیگه می رن و من می مونم و خدا... 

من هیچ انگیزه ای واسه زندگی ندارم جز عشق به مامان و بابا...

گفت یو ار ا سایکو

یک لحظه انقدر ترسیدم که تمام بدنم می لرزید....هنوز هم می لرزم.. 

از دیروز غذا نمی خورم... 

می ترسم از اتفاق ها...می خوام فراموش کنم همه چیو...  

 

امیدوارم چیزی نشه..نمی دونم چرا انقدر می ترسم..دیگه داشتم عصبانیش می کردم.

 

می خوام تو حال خودم باشم.

الان تازگی داره این حس...برام عجیب و مقدس شده...به هیچی فکر نمی کنم هیچ چیز... وحتی صداش هم آرامشه... شد۴۹ روز ...و فردا ۵۰ روز....دلخورم..اما باز خواهانم... 

 

با نگی رفتیم مدینت..خیلی بش خوش نگذشت بسکه من هی استرس داشتم..می گفت لاغر شدم و قیافم عوض شده و به قول خودش حسابی بغل کردنی شدم!‌ تا رسیدم هم کلی از تیپ و لباسم تعریف کرد که یه هو تق پاشنه ی کفشم در اومد...به شوخی بش گفتم واای خب نمی گفتی..فک کنم ناراحت شد..وای خیلی حرف مسخره ای زدم... 

شدیدا به نگی وابسته شدم...روز به روز هم بیشتر دوسش دارم... 

 

مامان فهمیده یه چیزیم شده...یعنی نمی دونم چرا تازه فهمیدن...من خیلی وقته اسیرم.