خریت پشت خریت...می ترسم از روزهای زندگیم...من مثل نخ های سیگار که کم کم جان آدم ها را می گیرد جان خوشبختیم را روز به روز می گیرم.
همه ی خوشی ها اوج داره...و روزی تالاپ می خوری زمین و حسابی دلت می گیره و یاد غم های نهانت می یفتی و یاد عش قی که قل بتو ریز ریز کرده...تحمل کوچکترین حرف رو نداری... از اینکه همه از این عش قی که داری متنفرن خسته ای...به خودت و دلت و لیاقتت شک می کنی...
نگ حرف از دو اج زد...قرار شده زنگ بزنن و صحبت کنن..وقتی بهم گفت خیلی خوشحال شدم اما اشک توی چشما م جمع شد و کلی ناراحت شد و باهم دو تایی گر یه کردیم...
نمی خوام منطقی باشم...ولم کنین تورو خدا..
دلم تنگشه...کاش بود.
با بچه ها باز رفتیم هنگ اوت ..خیلی جالب بود همه بقیه رو یه جوری پیچونده بودن و رفتیم رستوران مکز یکی و بعدم استار با ک س...خیلی خوب بود و همش در حال جنگ و دعوا بودیم مخصوصا برگشتنه تو راه دیگه کار به کیف برتاپ کردن و چنگول و اینا کشیده شد...وقتی هم برگشتیم یونی برنامه گذاشته بود واسه گروه ایرانیا..خلاصه یکم الکی شاد بودیم و پس از یک روز طولانی برگشتیم خونه..
ازم پرسید دوست داشتی شبیه چ ا رلیز ت رون بودی؟ گفتم که چی؟ گفت اونوقت من عاش ق ت بودم! آخرشم تو حرفاش گفت که خیلی ق د و یه دندم! نمی دونم چرا انقد بارم کرد...بوی خوبی نمی ده این حرفا...
می دونم دستش مش روب بود اما فکر نمی کردم مس ت باشه..بش گفتم مگه درست تموم نشد؟ گفت ببین حرفت خیلی زشته می فهمی چی می گی؟ می خوای جلو همه آدم رو خورد کنم..گفتم من سوال کردم بابا...اومدم خونه یادم افتاد از اون جا قهوه ای که دستش بود و نفسش بوی تندی می زد...متنف رم از این کثا فت کاریا!
دلم هیشکی رو نمی خواد...دارم غرور له شدم رو بدست می یارم..میترسم مثل بچه ها سر بقیه از حرصم خالیش کنم!
از خلق تو بی نیازم...
دیشب باز این حس لعنتی کار کرد...امروز باهاش چند دقیقه ای حرف زدم...دلم نمی خواد نه اینجا راجع بهش بنویسم نه فکر کنم بهش..خیلی عصبانیم خیلی.