من هنوز همون شور و شوق سابق رو دارم...نمی تونم چیزی بنویسم..هیچ کاری هم ازم بر نمی یاد..دارم از هیجان می ترکم...فک نکن این هیجان از خوشحالیه..نه!یه حال خاصی...یه مخلوطی از ترس و دلهره و خوشحالی و ناراحتی و بغض...
سرما خوردگیم بد و بدتر شده..تمام بدنم درد می کنه بسکه سرفه کردم..اعصابم ضعیف تر شده..
امروز جمعه بعد از ۴۷ روز...
دیشب مثه یه خواب بود..مثه رویا...چه عاشقانه می گفت دلم برات تنگه...می خواستم پرواز کنم...
چه کوتاه بود این شادی کودکانه ی من.
امروز سعی کردم با همه ی سرما خوردگی و منگ بودنم درس بخوانم....با اینکه زیاد هم پیش نرفتم اما کمی از دلهره ی هفته ی بعد را کاهش داد...همچنان دستمال به دستم و معلوم نمی شود بعضی وقت ها از حجم دلتنگی اشک هایم خود به خود سرازیر می شود...
مسیج داد که چقدر محله ی شما ترافیک ست..گفتم چون هر کسی اینورا پیدایش نشود...از پنجره نگاه کردم..هیچ ترافیک هم نبود! بهانه اش بود...
دیشب از خو ا ب پریدم...نمی دانم چه خوابی می دیدم...شماره گرفتم...نمی گیرد...کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟ کام بک تو می ار ام گانا دای این نید او یو
رفتم قسمت یاددا شتهای چر کنوس...چقدرحرفهایم را از ته دل وصادقانه گفته بودم...و کاش آنها را هم پست میکردم..چقدر وقتی می خوانمش از آن غریبه منزجر می شم...مهم نیس که چه کرد و چه بود مهم اینست که دیگر نیست...چقدرجنس دوست داشتنم با مسافرم فرق می کند...میترسم ازآن کلمه سه ح رفی استفاده کنم...نکند؟ هدا می گفت شاید این اشتیاق ست..شوری ست که بعد از هر سفر تورا بیشتر و بیشتر مشتاقش می کند...شایداین آن کلمه سه حرفینیست...شاید راست می گوید...
دیروز بازرفتیم هن گ اوت...هرکاری کردم خیس نشم فایده ای نکرد و بالاخره پرت شدم توی آب...و این سرماخوردگی لعنتی بدتر وبدتر شد! طال ع بی نی هم خواندیم... چقدر از مت ولدین ار دی بدم می آید.
تا ات لن تیس بردنش عجیب بود...اصلا شب زیر نور ماه عجیب شوده بود.
تشنه ی در آغوش کشیدنش بودم... حرف هایی می زد و من انگار پشیمان از فکرهای منفی و پیش خود می گفتم دیدی من بی جهت عاشقانه و عطش وار نمی خواستمش...توی خواب باز سرد بود و دوست داشتنی... خواب هایم بی جهت نیست...
خدایا دلتنگم. گوش می کنی؟
بعضی وقت ها در اوج سختی ها تقلا می کنی نمی فهمی چه در پیش داری...مثل چند ماه پیش...مثل این چند سال اخیر...نگرانم...سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم...حتی دعا کردن هم مرا نگران می کند..خدایا چه بر سرم می آید..بیمار شدم...
جز تو پناهم نیست.
چرا من ظرفیتم تو همه چیز انقدر کمه؟
چرا انقدر زود خسته می شم؟
چرا انقدر زود ناراحت می شم؟
چرا انقدر دیوانه وار دوسش دارم؟
چرا با من اینجوری می کنه؟