دیشب با نگ اینا رفتیم بیرون..هرچی گفتم بریم ساحل هی مسخرم کردن تا آخرانقدر غر زدم که رفتیم...حتی حاضر نشدن کفشاشون رو در بیارن و رو شنا راه برن!! خلاصه با نگ کفشامونو در اوردیم و خل و چل بازیمون شروع شد..انگار حسابی م س ت کرده بودیم! بعد دیگه کل کل شروع شد و پرتاپ شدیم تو آب..البته نه به این راحتی..کلی جنگ بود اونجا..تمام بدنم درد می کنه..کبود و له و لوردم!اما حسابی خوش گذشت...انگار از این دنیای غم فاصله گرفته بودیم و از ته دل می خندیدیم...
هیچ وقت تو این موارد اشتباه نکردم...نمیدونم..نمیدونم.
به هرکس از مسافر حرف می زنم توی سرم میزنه...نگ می گه جادو شدم...فکر کنم راست می گه...
امشب نامزدی الی بود...الی رک...الی عاش ق..انقدر عاشقانه دست شوهر شو گرقته ..انقدر عاشق براش می رقصید و نگاش می کرد که تا تونستم لبخند زدم و براشون آرزوی خوشبختی و عاشقی کردم و بغض گلومو گرفت شاید از هیجان و زیبایی این عشق...
شاید دلم عشقی که نباید ازش یاد کنم رو خواست..حس می کنم خدا امشب گوشش با منه...
امروز با کیت و نگ دو ساعتی چرخیدیم...استاده بیشور کلی بهم گیر داد! حالا چش می شه من اون یکی سکشنش رو برم ...
نمی دونم چرا انقدر زودرنج شدم...از دست نگ حسابی دلخور شدم...یعنی می دونم که به خاطر خودمه و نگرانمه... حس کردم غرورم نه تنها پیش مسافرم بلکه پیش هر کس که می شناسه ش شکسته شده...می خوام غرور شکسته شدم رو برگردونم...دیگه اجازه نمی دم حتی کسایی که دوسم دارن پیش همه خوردم کنن اونم به خاطر دلم...حق نداشت خوردم کنه...شاید یه روزی منم یه جایی دل کسیو شکوندم...این روزا فکر می کنم چرا این روزگار انقدر انتقام جو؟ تقصیر رو هم بعضی وقتا می ندازم گردن خدام...
فلسفه ش چیه؟ چرا همیشه به خاطر کوچکترین حرفام و نا شکریام تنبیه های بزرگ می شم؟
دارم موفق می شم...دارم رو تفکرم کار می کنم... خدایا کمک کن.
به کیت یاد دادیم بگه دیوونه و راه می ره منو دیوونه صدا می کنه...می گه یو ار سو دیوونه عزیزم ....
مرسی نرگس جان خوندمشون..
این نوشته ها رو که خوندم یاد حرف محمد افتادم..وقتی در تلاش برای متقاعد کردنم بود و به هیچ وجه نمی تونستم قبولش کنم یه حرفی زد که منظورش سطحی بود اما خیلی روم تاثیر داشت..می گفت تو همیشه می شینی تا همه اتفاقای خوب برات پیش بیاد و هیچ وقت تلاشی نمی کنی براش و ساده ترین راه رو می ری.
تو قضیه مسافر...می بینی دیگه نمی گم مسافرم! . داشتم می گفتم تو قضیه مسافر این من بودم که می خواستم همه چیز رو درست کنم و با سختی هاش بجنگم...از روز اول می دونستم سخته و عجیبه اما شروع کردم..این چند وقته هم حرف محمد تو کلم بود که باید تلاش کنم اگه می خوام واقعا بهش برسم...سخت ترین راه رو انتخاب کردم...اومدم اعتراف کنم بگم اشتباه کردم..اما واقعا نمی دونم...همه می گن دروغ می گه اما من برای اولین بار دلم می گه راست می گه...چرا دل من انقدر نسبت به این آدم روشنه..چرا من انقدر بهش خوش بینم...چرا من انقدر کور شدم؟ راه حلش چیه؟ دوستام می گن نمی بینم که چقدر این آدم بد و بد و بده و هیچ دوستم نداره...
چه کنم...به خاطر شاید ها پا روی دلم بذارم؟
پ.ن: می ذارم...پاروی دلم می ذارم...من که کورم...نباید کر باشم.
ساعت دقیقا ۳ بامداده... چند وقتیه نمی تونم متمرکز باشم...مشکل داداشی و مشکلای این چند وقته ی خودم نمی ذاره رو درسم و خودم تمرکز کنم...نمی دونم دیگه چی می خوام جز آرامش ..کاملا گمشدم... ابتدایی ترین چیزها یادم می ره...همیشه یه جور سردرد خاص و یه جور گرفتگی تو سرمه...چشمم به داداشی می خوره حالم بدتر و بدتر می شه...دیگه امشب طاقتش طاق شده بود...مامان چشماش پر از اشک بود..اومده بود تو اتاقم می گفت چی کار کنم؟ چی کار کنم...نیم ساعت قبلش کتاب به دست اشک می ریختم...سه ساعتی درس خوندم اما هیچ چیز حالیم نشد...
امروز یاد پارسال این موقع ها افتادم..بعضی وقتا به سرم می زنه ار شیو اینجا رو به کلی بزنم داغون کنم...انقدر موضوع برای اذیت شدن داشتم که خیلی وقت بود یاد آر شیو اینجا نبودم...کاش یه جورایی آر شیو ذهنمو هم می ترکوندم! این ۶ ۷ ماه داغونم کرده...دیگه من اون آدم گذشته نیستم...نمی شناسم خودمو... به یه آدم زودرنج سطحی نگر و بی اعتقاد تبدیل شدم.
کاش حداقل یکی بهم می گفت عب نداره آروم باش...من آخه همین یه آدم هم ندارم اینجا...
مث پتک بود روسرم.... کاش واقعا خیال می کردم زندگی آسونه...
اعتراف می کنم خوردم. بالغ؟؟ من بالغ نیستم می دونم همه عالم و آدم می گن اشتباه می کنم...اما هیشکی نمی دونه چرا دلم می خواد از اینجا فرار کنم...من هیچی نمی دونم فقط می خوام به آرامش برسم...شماها که اینجا انقد راحت به بالغ بودن من قضاوت می کنین هیچی نمی دونین از زندگی من....تو خونه ی ما هیچ چیز زوری نیست...چه برسه به ازدواج...اما راست می گی من خیلی کار دارم با خودم... من با خدا هم کار دارم...
من نابالغ شکایت دارم ازت خدا!
این عشق ست یا اشتیاق؟ ...
حدقه ی چشمم درد می کنه...حتی چپ و راست و هم نمی تونم نگاه کنم!
داداشی حالش خوش نیس...می ترسم...
کاش اسماشون یکی نبود...الان بیشتر از قبل به این اسم حساسیت دارم...ناخوداگاه چشمام پر از اشک می شه...
روزی هزار بار تلقین می کنم من مسافرم رو نمی خوام.
با هم گروهیم مشکل دارم...انقدر راحت اعصابم رو بهم می ریزه که داداش کوچیکه هم انقدر زود عصبیم نمی کنه!
صندل هم بوی پا می گیره نمی گیره؟؟؟ بابا حال تهوع می گیرم خب!
مامانش زنگ زد...مامان می گه فکراتو بکن هفته ی دیگه می یان که صحبت کنیم...چی بگم؟ بگم نمی خوام؟..آمادگی ازدواج ندارم؟...واقعا ندارم...می ترسم اصن...حوصله هیشکیو ندارم...بدم می یاد از همشوووووووووووووووون
حدقه ی چشمم درد می کنه...قرار بود امشب مراقبش باشم تا بهتر شه...