شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

استاد

من تو خراب کردن استادم. 

 

من نمی تونم اعتماد نکنم...نمی تونم

هیچی نمی خوام

این قضیه رو سعی کردم برای هیچ کس نگم...اما یکمیش رو کازنم می دونه و یکی از دوستای مجازیم..و همه ی ماجرا رو صمیمی ترین دوستم نگی...کسی نبوده که بم نگه مواظب باشم..همه گفتن دارم حماقت می کنم...همه گفتن نگرانمن اساسی...نگی می گفت نگرانتم...اما سه روز از حالم هیچ خبری نداره...همینطور کازنم...واقعا نگرانن؟ 

باید خودم بزنم خبر خوبی بهشون بدم که دیگه نگران نباشن...همه چیو تموم کردم...شاید اشتباه کردم که اونجوری تموم کردم..شاید اشتباه کردم که نخواستم صداشو بشنوم و تمومش کردم..اما به نظر خیلی عصبانی می یومد که جواب هیچی رو دیگه نداد... 

 

زندگی یه جور دیگه دوباره شروع شده... فعلا نمی تونم به چیزی فکر کنم... از زمین و زمان طلبکارم...

 

هیچی از این زندگی نمی خوام...همه چیو برای خودت بذار.

تموم

تموم شدم به خدا .... 

تموم... 

 

طلسم

فایده نداره...هر چی هم سعی کنم نمی شه... 

من طلسم شدم.

من می خوام متنفر باشم

اگه آدم بودم یکم گریه می کردم انقد سردرد و بغض درد نمی گرفتم که از قیافم همه فکر کنن با کسی دعوام شده و عصبیم... 

مامان که ازم می پرسه چم شده نمی دونم چی جواب بدم..می گه با کی دعوام شده...هیچی نمی گم...دلم می خواست یکی بود بش می گفتم که دارم دیوونه می شم اما به رو خودم نمی یارم...دیروز یه مسیج دادم و هیچ جوابی نگرفتم..می دونم کلی ناراحت و عصبانیه..اما حقش بود چیزی می گفت...گفتم هر موقع آماده ست برای داشتنم برگرده پیشم..واقعا اینجوری نمی شه...نمی تونم...بدون اینکه بشناسم نمی تونم ... اینجا صبر کردن جز عادت به داشتن آدم مجهولی تو زندگیم معنی نمی ده...عقلم کاملا ایگنورش می کنه اما احساسم...  

 

فکرم رو باید کنترل کنم...کمتر بهش فکر کنم ... بیشتر درس بخونم...این چند روزه که تا تونستم خوابیدم...هر موقع زیاد فکر می کنم خوابم هم بیشتر می شه اما وقتی تو خواب هم فکرم ی کنم حس می کنم هیچی نخوابیدم و سرم حسابی باد کرده...پس قبل از انفجار باید عزمم رو جزم کنم و روحیه م رو به دست بیارم...   

-------------

یکم از استادای گلم بگم :

 

از استاد الکترونیکم بدم می یاد...حس می کنه کلی کلاس رو کنترل می کنه اما افتضاح توضیح می ده ... وقتیم حرف می زنه دهنش تکون نمی خوره و لهجه ش هم بریتیشه دیگه واویلا!‌ 

استاد سیگنالم یکم خنگ می زنه و همه چیو می پیچونه...  

استاد سافتورم یه آدم خل و چله که اگه یه دیقه خوابم ببره سر کلاسش دیگه هیچی نمی فهمم و با اون لهجه ی مسخرش باید کلی تمرکز کنم... یه درس دیگه هم باهاش داشتم که دیزاستر بود و می گن این یکی خیلی دیزاسترتره!

استاد دیتا که دیگه نوبره !‌ یه آدم مسخره و بی مزه که ۳۰ تا دانشجو رو خیلی راحت خواب می کنه ... 

استاد فلسفه ولی تا حالا دوست داشتنی بوده... کلاسش ۸ صبحه اما حداقلش خواب رو از سرم می پرونه..امروز سر کلاسش یه دختر ایرانیه غش کرد..جالب اینجاست که داداشش هم اونجا بود اما یه هو گذاشت رفت..حالا یا خیلی ناراحت شد یا براش مهم نبود...یه چیز جالب تره که نمی دونستیم اینا خواهر برادرن و یه چیز جالب تره که نمی دونستیم این دختره ایرانیه..تا اینکه تو کیفش دنبال مبایلش می گشتم که کیف پولش رو در اوردم تا اسم و فامیلش رو ببینم که نوشته بود از ایرانه..حتی اسمش هم تاحالا نشنیده بودم و عجیب غریب بود...صحنه ی خیلی بدی بود..کلی ترسیده بودیم... دیگه از کلینیک دانشگاه اورژانس اومد و بردنش...با ایکه اصلا نمی شناختمش بغضم گرفت وقتی دیدمش...از این همه حساس شدنم بدم می یاد!!!  

داشتم فکر می کردم اگه رشته م مهندسی نبود حد اقل سر کلاس یکم با تفریح درس می خوندم...خسته می شم از این همه آدم خشک و حساب کتابی!‌  

 

واسه پروجه ی این ترم یه پسر ایرانیه بم زنگ زد و گفت اگه می خوام باهم باشیم...منم یکم اولش زدم تو ذوقش و گفتم حالا ببینم چی می شه و اونم حسابی بهش بر خورد!‌ آخه خیلی حرصم می ده..بسکه روش زیاده یه ریز باهاش دعوا دارم... دو تا دختره سر کلاس بهم گفتم خدا بهت صبر بده چه جوری تا آخر ترم می خوای با این همنشین باشی!‌ قبل کلاس هم یه دختر دیگه که خیلی گله اما خب ایرانی نیست بهم گفت برم باهاش اما دلم نیومد حال اینو بگیرم و بهش گفتم که من قبلا انتخاب شدم :دی  

 

باید یاد بگیرم کمی از آدم ها متنفرم باشم.

می گه نه.

اسمشو نشنیده بودم و راجع بهش سرچ کردم...یکی از همین ماشینا که از پول یه خونه هم بیشتره...بهش گفتم تو که گفتی مثه من خریدی..گفت خب اونو به یاد تو خریدم ...  یکی از ماشینامه...

 

اگه بخوام کاملا خوش بینانه به قضیه نگاه کنم...یعنی باید روی ازدواج فکر کنم..خودش هم اصرار داره که هدف همین باشه...اما هربار سوالی راجع بهش می کنه سعی می کنم جواب قطعی ندم و حرف رو عوض کنم...مشکل اصلی پول و ثروت بیش ار حدشه...حتی یه بار که فامیلیش رو سرچ کردم از ثروت این خانواده بزرگ نوشته بودن...مشکل دوم خانواده ی سنتی و استریکتشه ...مشکل سوم ..مشکل چهارم..خدایاا... 

کاش می تونستم بفهمم راست می گه یا نه...حسم هیچ کمکی بهم نمی کنه ... فقط نگرانم...  

 

 

یکی به من بگه چه جوری گریمو در بیارم؟

هی لفت

باز هم مسافرم رو دیدم...امروز به طرز عجیبی با همه ی برنامه ی شلوغی که داشت می خواست ببینم...البته بگذریم که دو ساعتی معطل شدم و حسابی خسته م کرد... می گفت نتیجه ی بد این دیدن ها معتاد شدنش بهم و بیشتر و بیشتر وابسته شدنشه...نمی دونم چرا فکر می کنم هی دازنت لاو می ایناف !‌   

نمی دونم..باید صبر کنم.... خیلی صبر... 

 

حس می کنم دارم گند می زنم تو زندگیم.